ردپای رهگذر

به دنبال رهگذر

می شه با هم حرف بزنیم
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦

سلام ! می شه با هم حرف بزنیم...

4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .

 5 ساله که بودم فکر می کردم مادرم خیلی چیزها رو می دونه .

 6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله که شدم ، گفتم مادرم همه چیز رو هم نمی دونه.

14 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.

15ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، مادرم هیچی در این مورد نمی دونه ....

16 ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

17 ساله که شدم دیدم مادرم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

 18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

 21 ساله که بودم پناه بر خدا مامانم به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه

 25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته .

 30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از مادر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره.

 40 ساله که شدم مونده بودم پدر و مادرم چطوری از پس این همه کار بر میومدن؟ چقدر عاقلن، چقدر تجربه دارن .
 
 45 ساله که شدم ... حاضر بودم همه چیز رو بدم که اونا برگردن تا من بتونم باهاشون دربارة همه چیز حرف بزنم !

اما افسوس که قدرشونو ندونستم ......   خیلی چیزها می شد ازشون یاد گرفت!
 
حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده........


comment نظرات ()
چنگیزخان مغول و شاهین پرنده
نویسنده : رهگذر - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.


comment نظرات ()
بودن آنچه نبودی...
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد.

پدر کودک اصرار داشت استاد ازفرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می‌تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه‌ها ببیند !!!

 

در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد !


بعد از شش ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می‌شود.


استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.

سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!

 

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه‌ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد.

وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد رازپیروزی‌اش را پرسید.

 

استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!!!

یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.


راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است ... 

 


سخن روز :  برای بدست آوردن چیزهایی که تاکنون نداشته ای، باید کسی شوی که تاکنون نبوده ای ...


comment نظرات ()
آرزوهای ویکتور هوگو...
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

ویکتور هوگو


آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. 

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. 

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم! 


comment نظرات ()
آرزوهای خود را عملی ساز رهگذر
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد …. به کمک او پرداخت.

سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید.
باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادی عمومی شروع شده است.

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند.

 خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.


comment نظرات ()
آهنگر و خدا
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٩


آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا که عجبا. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده.

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.

سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:

گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم.

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است :

«خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرفنظر نکن تا شکلی را که می‌خواهی ، به خود بگیرم. به هر روشی که می‌پسندی ادامه بده ؛ هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن


comment نظرات ()
گریستن امیر کبیر رهگذر
نویسنده : رهگذر - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩

سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود

هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند

روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز

  چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد...

در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست

امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.

میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند

امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند

روحش شاد

میرزا تقی خان امیر کبیر

 


comment نظرات ()
دختری با یک گل سرخ
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳٠

جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ.از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هماکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است!طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.

 


comment نظرات ()
درس
نویسنده : رهگذر - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٥

پاشاه بزرگ یونان، اسکندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، اسکندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرماندهان ارتش را فرا خواند و گفت:من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.فرماند هان ارتش در حالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. اسکندر گفت:اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود.سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت.
فرمانده ی مورد علاقه اسکندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت گفت:پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟در پاسخ به این پرسش، اسکندرنفس عمیقی کشید و گفت:من می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آنها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.دومین خواسته ام در مورد پوشاندن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است.و درباره ی سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.
آخرین گفتار اسکندر: بدنم را دفن کنید، هیچ مقبره ای برایم نسازید، دستانم را بگذارید بیرون باشد تا اینکه دنیا بداند شخصی که چیزهای خیلی زیادی بدست آورد هیچ چیزی در دستانش نداشت زمانی که داشت از دنیا می رفت!


نتیجه اخلاقی : چه خوب است که از تاریخ پند بگیریم و اندرزهایش را بکار بندیم!


comment نظرات ()
دلبر رهگذر
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

 

  یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

 

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما

 

یا دل بر ما فرست یا دلبر ما


comment نظرات ()
با موقعیتها چانه نزنیم
نویسنده : رهگذر - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸

در روم باستان، عده ای غیبگو با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراتوری روم را در نه کتاب نوشتند.سپس کتابها را به تیبریوی عرضه کردند . امپراطور رومی پرسید : بهایشان چقدر است؟

سیبیل ها گفتند: یکصد سکه طلا

تیبریوس آنها را با خشم از خود راند سیبیل ها سه جلد از کتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند:قیمت همان صد سکه است . تیبریوس خندید و گفت:چرا باید برای چیزی که شش تا و نه تایش یک قیمت دارد بهایی بپردازم؟

سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و با سه کتاب باقی مانده برگشتند و گفتند:قیمت هنوز همان صد سکه است .

تیبریوس با کنجکاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت که صد سکه را بپردازد . اما اکنون او می توانست فقط قسمتی از آینده امپراطوریش را بخواند .

مرشد می گوید: قسمت مهمی از درس زندگی این است که با موقعیتها چانه نزنیم .



comment نظرات ()
قسمت
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱

دانه اولی گفت : " من میخواهم رشد کنم ! من میخواهم ریشه هایم را هرچه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم ... من میخواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم ... من میخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس کنم " و بدین ترتیب دانه روئید .
دانه دومی گفت : " من می ترسم . اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم ، نمی دانم که در آن تاریکی با چه چیزهایی روبرو خواهم شد . اگر از میان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل نشینند ، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ریشه بیرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود . و بدین ترتیب دانه منتظر ماند .

مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کندوکاو زمین در اوائل بهار بود دانه را دید و در یک چشم برهم زدن قورتش داد.

 

  

 

دانه


comment نظرات ()
از دست دادن فرصتها
نویسنده : رهگذر - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

 

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

 

مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

 

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

 

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد... 
 
 

اما.........گاو دم نداشت!!!!

 

 

 

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.


comment نظرات ()
دستان دعا کننده
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳

این داستان به اواخر قرن 51بر می گردد.
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با١٨بچه زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی81ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از ١٨بجه) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...
بیش از045سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر، قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود.
یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا کننده" نامیدند.
اگر زمانی این اثر خارق العاده را مشاهده کردید،‌ اندیشه کنید و به خاطر بسپارید که رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند

 

دستان دعا کننده


comment نظرات ()
کودک و خدا
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥

کودکی که آماده تولد بود، نـزد خدا رفـت و از او پرسید: می‌گوینـد فـردا شما مرا به زمیـن می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیـچ کمـکی چگونه می توانـم برای زندگی به آنجا بروم.

خداونـد پاسـخ داد :  از میـان تعـداد بسیـاری از فرشتـگان ، من یکـی را بـرای تـو در نظرگرفته ام . او از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه : اما اینجا در بهشت، من هیـچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای من کافی هستند .

خداوند لبخندی زد : فرشته تو برایـت آواز خـواهد خـواند ، و هـر روز برای تو لبخنـد خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد .و شاد خواهی بود .‌

کودک ادامـه داد : من چطـور می توانم بفهمـم مردم چه میگوینـد وقتی زبان آنـها را نمی دانم ؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته تو ، زیباتـرین و شیرین تـرین واژه هایی را که ممـکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقـت و صبوری به تو یاد خواهـد داد که چگونـه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت :  وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم ؟

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت :  فرشته ات ، دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زنـدگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟

ـ  فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .

کودک با نگرانی ادامـه داد : اما مـن همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینـم ، ناراحت خواهم بود .

خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهـد کرد و به تو راه بازگشت به من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود .

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سئـوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا ،اگرمن باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه های او را نوازش کـرد و پاسخ داد :  نام فرشتـه ات اهمیتـی ندارد . به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی .

 

کودک و خدا


comment نظرات ()
داستان پسرک و رهگذر
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٤

سالیان دور در شهری کوچک و زیبا پسرکی زندگی می کرد که عاشق افسانه های جنگجو های بزرگ بود ، جنگجوهایی که با کشتن جنگجو های دیگر ، روح اونها رو تصاحب و قدرت اونها رو به تسخیر در می آوردند ! پسرک عاشق جنجگوجو های بزرگ بود ! عاشق جنگجوهایی با قد هایی کشیده ، سینه های ستبر و شمشیر هایی تشنه به خون ! هر روز و هر روز به بهانه های کوچک و بزرگ دست از دست همبازی ها رها می کرد و تنها در گوشه ای ، ساعت ها به نقطه ای خیره می شد و درون ذهن کوچکش دشمن های خیالی می ساخت ، یک تنه به جنگ اونها می رفت ، روح اونها رو تسخیر می کرد و قلب هاشون رو به دست می آورد ! روح کوچک پسرک تشنه به دست اوردن قلب های بزرگ بود !

احساس تسخیر یک روح ! به دست آوردن یک قلب حتی به قیمت شکستن یک احساس ! یک انسان ! طولی نکشید که تموم این رویاها کم کم رنگ واقعیت گرفت ! پسرک کم کم بزرگ شد و قد کشید ! و حس فتح قلب های بزرگ همیشه همراه پسرک بود …تا اینکه پسرک روزی از روزها چشم های خودش را باز کرد ، لب ها رو گشود … تسخیر روح آدم های واقعی ! فتح قلب های انسان های بزرگ !

این بار نه در رویا ! بازی آدم های بزرگ !  

شکستن  بند های احساس یک قلب ! تسخیر یک روح ! شکستن یک احساس ! یک انسان ! و به دست آوردن قدرت یک قلب ! اندک مدتی گذشت … قلب های زیادی رو به دست آورد و با فتح هر قلب قدرت و احساس اون قلب رو صاحب شد ! آوازه پسر جوان در تموم شهر پیچید ! و هیچ قلبی در شهر نماند تا یارای رویا رویی با قلب پسرک را نبود و هیچ قلبی بی نشانی از پسرک باقی نماند …

اما روزگار برای پسرک بازی دیگری در سر داشت ! روزی از روزها گذر رهگذری به شهر افتاد ، رهگذر لبخندی تلخ بر لب داشت … سکوت و آرامش عجیبی در نگاه غمگینش موج می زد … آهسته قدم بر می داشت و به هیچ کس توجهی نداشت ! اولین نگاه پسرک در چشم های غمگین رهگذر … تردید عجیبی را در اندام او انداخت … پسرک مقابل رهگذر ایستاد و با تمام وجود چنگ در قلب رهگذر انداخت …اندک لحظه ای … پسرک ناباورانه ، سینه خودش رو خالی از قلب یافت … ! پسرک دامن از دست داده بود ! دل داده رهگذر !  عاشقانه به چشم های رهگذر چشم دوخته بود !

رهگذر به آرومی قلب پسرک رو در دست گرفت و به چشم های دل باخته پسرک چشم دوخت !هیاهویی در شهر برخاست ! مردم شهر همگی جمع شدند و سکوت عجیبی همگان را در بر گرفت …

رهگذر همچنان خیره در چشمان دلداه پسرک … مردم شهر گیج و مبهوت … و بعد از لحظه ای …رهگذر در سکوت ناباورانه همه مردم شهر و در مقابل چشمان پسرک آرام و بی صدا قلب پسرک را بر سر جای نهاد !پسرک با تمام وجود مبهوت رهگذر … رهگذر اسیر پسرک … عشق بازی این دو طولی نکشید و  این راه بود که رهگذر را می خواند و قلب های بی تابی که کم کم تسلیم بازی سرنوشت می شدند … پسرک در افسانه های دور خوانده بود که اگر جنگجویی قلبی را به صاحبش برگرداند آن قلب تا آخر عمر برای صاحبش تسخیر ناپذیر خواهد ماند … و قلب پسرک بود که تا آخر عمر اسیر رهگذر باید باقی می ماند …لحظه وداع رهگذر آخرین راه های فتح قلب ها را بر پسرک آموخت و در عوض از او عهدی گرفت که تا آخر عمر هیچ قلبی را از احساسی و انسانی جدا نکند … پسرک عهد را پذیرفت…

چشم هایش و بست … لب هایش و دوخت …

پسرک برای دور ماندن از گزند حرف های مردم شهر همدمی برگزید و گوشه از شهر تنها به زندگی پرداخت …

سال ها گذشت …

هراز گاهی زیبا رویان شهر که در پی شهرت آوازه ای بودند ، شمشیر بر روی پسرک بر می کشیدند … …لب هایی دوخته و چشم هایی بسته و یک دل اسیر … پسرک هنوز عهدی را که با رهگذر بسته بود رو از یاد نبرده بود !

سال ها گذشت و پسرک کم کم از یاد مردم شهر رفت … همه مردم شهر نومید از قلب تسخیر ناپذیر پسر او را تنها گذاشتند … حتی همدم او نیز بعد از چند سال پسرک را در تنهایی خودش تنها گذاشت و پسرک تنها و تنها تر شد … دیگر داستان هایی بود که هر از گاهی در گوشه و کنار شهر از پسرک به یاد مردم شهر باقی مانده بود …

و تو امروز ای جنگجوی جوان ای که در پشت نقاب زیبای خود تشنه فتح قلب هایی ! بعد از این سال ها پسرک را تنها و بی کس در گوشه ای از شهر و دور از هیاهوی می یابی


comment نظرات ()
کلبه ی کوچک رهگذر
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥

تنهـا بازمانـده یک کشتی شکسته، توسط جـریان آب به یک جزیرۀ دورافتاده برده شـد، او با بیقـراری به درگاه خداونـد دعـا می‌کرد تا او را نجات بخشد، اوساعتها به اقیـانوس چشم می‌دوخت، تـا شایـد نشانی از کمک بیابـد امـا هیـچ چیز به چشم نمی‌آمـد.

سـرانجام ناامیـد شد و تصمیم گرفت که کلبـه ای کوچک خـارج از کلک و در کنـار ساحـل بسازد تا از خود و وسایل انـدکش بهتـر محافظت نمایـد.

روزی پس از آنکه از جستجوی غـذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، اندک لـوازمش دود شـده و به آسمان رفتـه بـود، بدترین چیـز ممکن رخ داده بـود...

او عصبانی و اندوهگین فریـاد زد: «خـدایـا چگونـه تـوانستی بـا مـن چنیـن کنی؟»

صبح روز بعـد او بـا صدای یک کشتی که به جزیـره نزدیک می‌شـد از خواب برخاست، آن کشتی می‌آمد تـا او را نجات دهـد...!

مـرد از نجات دهنـدگانش پرسیـد: «چطـور متوجه شدیـد که مـن اینجـا هستم؟»

آنها در جواب گفتنـد: «مـا علامت دودی را که فرستادی، دیدیـم...!»

 

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج ما...!

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند

کلبه کوچک رهگذر


comment نظرات ()
وفاداری رهگذر
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت وچشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".


comment نظرات ()
نشان لیاقت عشق رهگذر
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
 همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!


comment نظرات ()
قلب رهگذر
نویسنده : رهگذر - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۳

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات؟!..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد. درون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بیارم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت: چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم؟!!!...


comment نظرات ()
قدر فرصت ها رهگذر
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧

وقتی صدای بوق ماشین را شنید تندتند لباس‌هایش را تنش کرد. دمِ در رفت، پدر مثل سال‌های پیش نه کیک خریده بود نه گل و نه باد‌کنک. ولی دخترک چیزی نگفت.بسته کادو و یک بیلچه رنگ و رو رفته در کیفش گذاشت و سوار ماشین شد. دل تو دلش نبود.

یعنی مادر از کادوی او خوشش می‌آید؟

پارسال یک روسری خریده بود. وقتی رسیدند قمقمه را پر از آب کرد و دوان دوان پیش مادر رفت. پدر آرام پشت سر دخترک می‌آمد، چیزی زیر لب گفت و دخترک را با مادرش تنها گذاشت.


دخترک تنها شد، شمع سی و چهار سالگی را روشن کرد و بیلچه را از کیفش در آورد و شروع به کندن چاله کنار قبر کرد.

گل سر را داخل آن گذاشت. خوب داخلش را نگاه کرد، روسری نبود حتما مادر از آن استفاده کرده است. روی چاله خاک ریخت و شمع‌ها را فوت کرد و بعد شروع به دست زدن کرد، مادر سی و چهار ساله شده بود...

سلام، دوست نداشتم مطلب این طوری بفرستم اما بد نیست گه گاهی به یاد بیاریم هیچ چیزی موندنی نیست

پس حالا که هست قدرشو بدونیم .


comment نظرات ()
تنها... رهگذر
نویسنده : رهگذر - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧

یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی

تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من

هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه

جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه

چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجا

خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم.

فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

یه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه می‌دونی؟

من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند کشیدم و

زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی

تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم. آخه

می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند

کشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.

من هم خیلی تنهام».

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی

خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که

نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام ...!!!!


comment نظرات ()
دعا در آرامش دریا رهگذر
نویسنده : رهگذر - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٦

 

یک کاپیتان بازنشسته، ناخدایی قایق تفریحی رو به عهده میگیره. او قبل از حرکت شروع به دعا کردن میکنه و افراد جوانی که در قایق بودند او را مورد تمسخر قرار دادند چون آن روز هوا خوب بود و دریا آرام.

بعد از مدت کوتاهی طوفانی به پا میشه و مسافران وحشت زده از کاپیتان درخواست میکنند که برای دعا کردن به اونها ملحق بشه. اما کاپیتان جواب میده: من زمانی که دریا آرام بود دعا کردم. حالا که اوضاع وخیم شده من باید به کشتی توجه کنم.


درسی که میشه از این داستان گرفت:

اگر زمان آسودگی و آرامش به یاد خدا نباشیم و دنبال او نگردیم، در زمان سختی و مشکلات شانسی برای پیدا کردن خدا نداریم و ترس و اضطراب بیتشری پیدا میکنیم. اما اگر یاد گرفته باشیم که در اوقات خوشی و آرامش به یاد خدا باشیم و به او تکیه کنیم، مطمئنا در زمان سختی ها و نگرانی ها به کمک ما خواهد آمد


comment نظرات ()
تو هم شاید رهگذر
نویسنده : رهگذر - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۳

 

پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی

صندلی‌ای که شاید یک روز تو هم بشینی.


کمی اونطرف‌تر پیرمرد نشسته بود روی

صندلی‌ای که شاید تو یک روز بشینی. پسرک و

دخترک حرف می‌زدن و پیرمردنگاهشون می‌کرد

گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود

چشم می‌دوخت و بغض می‌کرد.

 یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین

طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص

بود که دیگه نمی‌خوان همدیگر رو بینن.پیرمرد

در حالی که اشک می‌ریخت بلند شد به سمت پسر

رفت دست روی شونه‌اش گذاشت عکس را نشانش

داد.

پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد

سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها

پیش ...

پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلی‌ای که

پسرک نشسته بود......

             و تو هم شاید روزی بشینی


comment نظرات ()
الهی به امید تو رهگذر
نویسنده : رهگذر - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۳

  

وقتی به گذشته می نگریم،می بینیم فقط آن لحظه هایی که کاری از روی عشق انجام داده ایم ، لحظه هایی بوده که واقعآ زنده بوده ایم. (دیوید بیرد)



زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد،و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند.

 


آنچه از روزگار به دست می آید ، با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود ، با گریه جبران نمی شود. فردا خورشید طلوع خواهد کرد ، حتی اگر ما نباشیم.

 

شکسپیر : اگر کسی را دوست داری رهایش کن سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده

 عجب روزگاری است، عاشق می‌شوی می‌گویند دیوانه است. دیوانه می‌شوی می‌گویند حتما عاشق است.

وقتی زنده‌ای یک نفر هم سراغت را نمی‌گیرد، وقتی مردی، دسته دسته به ملاقات جنازه‌ات می‌آیند!

خواستم خوشبختی را معنی کنم، معنای زندگی یادم رفت. خواستم سختی آن را تجربه کنم، زندگی کردن را فراموش کردم

 


comment نظرات ()